تبليغاتX
انتظار
 
دل نوشته های یک منتظر
 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت       وآن مواعید که کردی مرواد از یادت

           شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست

         جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت

 

  نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 23:35  توسط منتظر  | 

یک اس ام اس (کاملاً بی ربط به مطلب) که چند شب پیش دریافت کردم :

میگن غم ها تو سینه جا گرفتن          میگن دنیا رو نامردا گرفتن

میگن مجنون رو چند شب پیش پلیس ها         تو پارتی با سه تا لیلا گرفتن

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:25  توسط منتظر  | 

چقدر خوبه که یه محرّکی-چیزی باشه که باعث شه آدم حرف دلشو بریزه بیرون،یا از ته دل بخنده یا حداقل گریه کنه و نهایتاً کمی سبک شه.

و امّا چند خط حرف دل: نمیدونم این مشکلی که میخوام ازش حرف بزنم یه مشکل خصوصیه یا اینکه بیشتر مردم باهاش درگیرن؟ اینکه اگه از چیزی خوشمون بیاد،سعی میکنیم با هر زحمتی اونو بدست بیاریم( که البته تا اینجاش خیلی خوبه) ولی مشکل از اینجا شروع میشه که وقتی اون چیز رو بدست آوردیم مثل اینکه دیگه همه چی تموم شده؛دیگه یادمون میره چقدر واسۀ بدست آوردنش به این در و اون در زدیم،اصلاً یادمون میره اون چیز رو واسه چی (و چه هدفی) میخواستیم و چرا با اون همه ذوق و شوق دنبالش بودیم.انگار هدفمون فقط و فقط رسیدن به اون چیز بوده و بس.

نمونه های این مرض(البته مرض به نظر من) کم نیستن:مثلاً چقدر دنبال کتابی گشتین و بعد از پیدا کردن و خریدنش،یه مرور گذری کردین و گذاشتینش یه گوشۀ کتابخونه خاک بخوره؟ چقدر دنبال یه وقت آزاد می گشتین که به خونۀ یه دوست یا یه فامیل سری بزنین و بعد از اینکه وقت جور شد و تشریف بردین اونجا،نشستین و با دیدن یه فیلم،این وقت گرانبها رو تلف کردین؟ و امثالهم ...

حالا که خوب فکر میکنم میبینم همین بهتر که آدما خیلی وقتا به چیزایی که میخوان نرسن،یعنی اگه آدم لیاقت و ظرفیت چیزی رو نداره همین بهتر که دستش بهش نرسه.

.

...

البته نمیشه کسی رو به خاطر خواستن چیزی سرزنش کرد؛ قضیۀ پیرزن گدایی رو که مشتری یوسف بود نشنیدین؟ همونی که وقتی بهش گفتن: پیرزن بیچاره،عزیز مصر با اون دبدبه و کبکبه ش اومده تا یوسف رو بخره،حالا تو با چه امیدی اومدی اینجا؟ جواب داد: میدونم که توان خریدن یوسف رو ندارم ولی همینکه یوسف، من رو هم تو شمار مشتریاش به حساب بیاره برام یه دنیا ارزش داره؛من اومدم تا عشق و علاقه مو به یوسف نشون بدم.

آره عزیز ...

اینجوریاست

  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 19:35  توسط منتظر  | 

 

ای دوست کمی با دل ما راه بیا     با خواهش من نه،که به دلخواه بیا

تا شعر سلامت برسد تا مقصد     با من دو سه بیت دگری راه بیا

ای مرکز منظومۀ تشبیه به نور      خورشیدترین کنایه از ماه،بیا

آنقدر نیا تا که فراموش شوی       بعدش به سر صبر،تو ناگاه بیا

هر چند که ما پشت نمودیم به تو        محض گل روی عشق کوتاه بیا

یک شام سه شنبه...جمکران...دل و دعا    ای یوسف مصر بر سر چاه بیا

 

  نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 19:54  توسط منتظر  | 

همینه دیگه...

همینه که مسئولین محترم و محترمه میگن که : آقا جون اگه کاری (شغلی) داری محکم بچسب بهش و دنبال شغل دوم نباش!

گوش نمیکنی،اون وقته که باید پای لرزش هم بشینی؛ماه به ماه نمیتونی سری به وبلاگت بزنی،دیگه نمیتونی مثل قبلنا به تفریحاتت(از نوع سالمش) برسی و هزار جور مصیبت دیگه و از اونا مهمتر حالا حالاها فرصت پیدا نمیکنی واسه انجام « صلۀ رحم » (همون دید و بازدید خودمون) همینه که عمرت کم میشه و میفتی و ... (چون تو روایت هست که صلۀ رحم عمرو زیاد میکنه)

البته من هنوز به این مرحلۀ آخر (اون سه تا نقطه) نرسیدم ولی اگه همینجوری پیش بره زیاد دور نیست

  نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 19:48  توسط منتظر  | 
وبلاگ بوی گل میده (وبلاگ خودمو میگم)

نمیشنوی؟

پس : چشم دل باز کن تا که جان بینی

 

            یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت

                                            خانه ات آباد کین ویرانه بوی گل گرفت

          

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:41  توسط منتظر  | 

چند وقته كه مشغول مطالعۀ كتابی هستم با عنوان : «اسطورۀ عصيان»

(به به :آمار کتابخونا کلی رفت بالا)

كتاب با شرح حال مختصری از «ارنستو چه گوارا » يكی از رهبران انقلاب كوبا شروع ميشه و بعد مصاحبه ها و سخنرانی های « چه گوارا » بين تودۀ مردم،كارگران، دهقانان و ساير نيروهای انقلابی ،آخر سر هم نامۀ خداحافظی « چه گوارا » به «فيدل كاسترو» و به خانواده اش .

قسمتی از مقدمۀ كتاب رو اينجا نوشتم؛ اينم عكس روی جلد كتاب:

           

اين مرد ژنده كيست؟ اين عاصی،اين اسطورۀ عصيان كه نامش پرچم هر مبارزه ای شده است. اسطوره ای كه تصويرش بر پيراهنهای سرخی نقش بسته كه جوانان معترض بر تن ميكنند بی آنكه گاه از انديشه های انقلابی او خبر داشته يا حتی جهان بينی او را پذيرفته باشند.

... جهانی آرمانی كه « چه گوارا » و امثال او در ذهن می پروراندند،آنگونه نشد كه ميخواستند اما عدالتخواهی خصيصه ايست كه بشر هرگز آنرا از ياد نمی برد.به نظر نسل قديم كه خود را پايبند گذشته كرده و توانايی آغاز ابتكاری نو و حتي نگاه به آينده را ندارد، « چه گوارا » يك خيال پرداز نااميد است.عنصری پيچيده كه تنها انگيزه اش خودكشی است.جوانها او را بهتر درك ميكنند. او در نظر آنها نمونه ای تحسين برانگيز از تعهد تمام و كمال و سرسپردگی كامل به آرمان های انسانی است.

جوانانی كه انقلاب كوبا را به راه انداختند مثل نسل های پيش از خود،فقر،گرسنگی و شرايط فلاكت بار زندگی را درك كرده بودند،اما بر خلاف دهه های پيشين،آنها راه چاره را تنها در در اتكای به خود جستجو ميكردند.

و اما بخشی از مقالۀ « چه گوارا » تحت عنوان « كوبا: استثنای تاريخي يا پيشتاز مبارزه عليه استعمار؟»

زمين داری از طريق ارتباط با امپرياليسم،به اصطلاح،توسعه نيافتگي(يا عقب ماندگی) را شكل ميدهد كه نتيجه اش پديدۀ دستمزدهای پايين و بيكاری است.اين پديده دايره ای معيوب است كه به دستمزدهای پايين تر و بيكاری بيشتر دامن ميزند.اين، وضعيت همة مردم آمريكای جنوبی است... نيروی كاری كه از ترس بيكار شدن تن به ذلت ميدهد.در چنين فضايي حداكثر سود از جسم انسانها بدست مي آيد؛ سودی كه بعدها در مجالس عيش و نوش صاحبان سرمايه و قدرت خرج ميشود.

 

مطالب كتاب،مخصوصا قسمتهايی كه اينجا نوشتم دقيقا حرفای دل من و خیلیای دیگه است.خوندن اين كتاب تا همين جاش كافی بود تا براي عملی كردن فكری كه خيلی وقت بود تو ذهنم وول ميخورد مصمم تر بشم و يه تصميم مهم بگيرم: «تصميم كبری» (يعنی بزرگ)

خيلی وقته كه به اين نتيجه رسيدم كه از كار كردن(= بردگی) تو اين شركتهای استعماری (اعم از دولتی و خصوصی) كه با كمترين حقوق ، نيروی كاری رو استثمار می كنن نميشه به جايی رسيد و حالا تصميم گرفتم كه از اين شركت لعنتی(كه الان اونجا مشغول كارم) بزنم بيرون و يه كار آزاد شروع كنم.چند روز پيش هم اولين قدم رو برای شروع اين كار برداشتيم(به اتفاق يكی دو نفر از بر و بچ)

يه كار آزاد تو دل طبيعت ، دور از هياهوی شهر و زر زر ماشين ها.

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:5  توسط منتظر  | 

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟

دورۀ ارزانیست

چه؛

شرافت ارزان

تن عریان ارزان

و دروغ از همه چیز ارزان تر

آبرو قیمت یک تکۀ نان

و چه تخفیف بزرگی خورده است

قیمت هر انسان               

                                                          «پیامکی از دیار فانی»

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:1  توسط منتظر  | 

میگن شنبه بهترین فرصته...!  (شاید چون اول هفته است)

بهترین فرصت برای شروع دوباره

نه ، دوباره نه ؛ چون دوباره یعنی تکرار، یعنی بازگشت به گذشته

بهترین فرصت برای یه شروع جدید

شروع یه زندگی جدید

فرصتی برای اینکه از خدا بخوای توی راه زندگی یه قدم جلوتر بری، برای اینکه توکل کنی بهش، برای اینکه قرص و محکم وایستی و با همۀ وجودت بگی «یا علی» و همت کنی که عوض شی؛ همت کنی که دیگه نه خودت و نه زندگیت تکراری نباشه (مثل خیلی ها) و همت کنی که بعد از این « زندگی » کنی، زندگی به معنی واقعی کلمه نه به معنی نفس کشیدن...

ولی حیف که شنبه ها(=هفته ها)،ماه ها و سال ها همین جوری پشت سرهم میگذرن و میرن و انگار نه انگار که هر لحظه ما رو یه قدم به مرگ نزدیکتر میکنن؛ بدون هیچ تغییری، بدون هیچ تحوّلی.

..

...

..... بیاین دیگه منتظر شنبه ها نباشیم، بیاین شنبه رو همین حالا بسازیم، همین لحظه.

 

یه سال دیگه هم گذشت دوست من، به سرعت باد

اینو بدون :

زندگی فرصت بس کوتاهیست

تا بدانیم که مرگ

آخرین نقطۀ پرواز پرستوها نیست

مرگ هم حادثه است

مثل افتادن برگ

تا بدانیم پس از خواب زمستانی خاک

نفس سبز بهاری جاریست

 

                                                                     راستی عیدتم مبارک  

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 20:40  توسط منتظر  | 
 

      

                                       ای ابر خوش باران بیا          

                      ای مستی یاران بیا    ای شاه طرّاران بیا

                                     مستان سلامت می کنند

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:22  توسط منتظر  | 

به آنکه تو را دوست نمی دارد،دل مبند؛

ومبادا در رفاقت چنان عمل کنی که دوست،انگیزه اش برای بریدن بیشتر از پیوستن شود و برای بدی کردن بیشتر از خوبی کردن.

از وصایای امیرالمومنین به امام حسن مجتبی(ع)

برگرفته از کتاب «آیین زندگی» - ترجمه و توضیح: سید مهدی شجاعی

  نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:49  توسط منتظر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM