دل نوشته های یک منتظر |
ای دوست کمی با دل ما راه بیا با خواهش من نه،که به دلخواه بیا
تا شعر سلامت برسد تا مقصد با من دو سه بیت دگری راه بیا
ای مرکز منظومۀ تشبیه به نور خورشیدترین کنایه از ماه،بیا
آنقدر نیا تا که فراموش شوی بعدش به سر صبر،تو ناگاه بیا
هر چند که ما پشت نمودیم به تو محض گل روی عشق کوتاه بیا
یک شام سه شنبه...جمکران...دل و دعا ای یوسف مصر بر سر چاه بیا
همینه دیگه...
همینه که مسئولین محترم و محترمه میگن که : آقا جون اگه کاری (شغلی) داری محکم بچسب بهش و دنبال شغل دوم نباش!
گوش نمیکنی،اون وقته که باید پای لرزش هم بشینی؛ماه به ماه نمیتونی سری به وبلاگت بزنی،دیگه نمیتونی مثل قبلنا به تفریحاتت(از نوع سالمش) برسی و هزار جور مصیبت دیگه و از اونا مهمتر حالا حالاها فرصت پیدا نمیکنی واسه انجام « صلۀ رحم » (همون دید و بازدید خودمون) همینه که عمرت کم میشه و میفتی و ... (چون تو روایت هست که صلۀ رحم عمرو زیاد میکنه)
البته من هنوز به این مرحلۀ آخر (اون سه تا نقطه) نرسیدم ولی اگه همینجوری پیش بره زیاد دور نیست
نمیشنوی؟
پس : چشم دل باز کن تا که جان بینی
یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت
خانه ات آباد کین ویرانه بوی گل گرفت

چند وقته كه مشغول مطالعۀ كتابی هستم با عنوان : «اسطورۀ عصيان»
(به به :آمار کتابخونا کلی رفت بالا)
كتاب با شرح حال مختصری از «ارنستو چه گوارا » يكی از رهبران انقلاب كوبا شروع ميشه و بعد مصاحبه ها و سخنرانی های « چه گوارا » بين تودۀ مردم،كارگران، دهقانان و ساير نيروهای انقلابی ،آخر سر هم نامۀ خداحافظی « چه گوارا » به «فيدل كاسترو» و به خانواده اش .
قسمتی از مقدمۀ كتاب رو اينجا نوشتم؛ اينم عكس روی جلد كتاب:

اين مرد ژنده كيست؟ اين عاصی،اين اسطورۀ عصيان كه نامش پرچم هر مبارزه ای شده است. اسطوره ای كه تصويرش بر پيراهنهای سرخی نقش بسته كه جوانان معترض بر تن ميكنند بی آنكه گاه از انديشه های انقلابی او خبر داشته يا حتی جهان بينی او را پذيرفته باشند.
... جهانی آرمانی كه « چه گوارا » و امثال او در ذهن می پروراندند،آنگونه نشد كه ميخواستند اما عدالتخواهی خصيصه ايست كه بشر هرگز آنرا از ياد نمی برد.به نظر نسل قديم كه خود را پايبند گذشته كرده و توانايی آغاز ابتكاری نو و حتي نگاه به آينده را ندارد، « چه گوارا » يك خيال پرداز نااميد است.عنصری پيچيده كه تنها انگيزه اش خودكشی است.جوانها او را بهتر درك ميكنند. او در نظر آنها نمونه ای تحسين برانگيز از تعهد تمام و كمال و سرسپردگی كامل به آرمان های انسانی است.
جوانانی كه انقلاب كوبا را به راه انداختند مثل نسل های پيش از خود،فقر،گرسنگی و شرايط فلاكت بار زندگی را درك كرده بودند،اما بر خلاف دهه های پيشين،آنها راه چاره را تنها در در اتكای به خود جستجو ميكردند.
و اما بخشی از مقالۀ « چه گوارا » تحت عنوان « كوبا: استثنای تاريخي يا پيشتاز مبارزه عليه استعمار؟»
زمين داری از طريق ارتباط با امپرياليسم،به اصطلاح،توسعه نيافتگي(يا عقب ماندگی) را شكل ميدهد كه نتيجه اش پديدۀ دستمزدهای پايين و بيكاری است.اين پديده دايره ای معيوب است كه به دستمزدهای پايين تر و بيكاری بيشتر دامن ميزند.اين، وضعيت همة مردم آمريكای جنوبی است... نيروی كاری كه از ترس بيكار شدن تن به ذلت ميدهد.در چنين فضايي حداكثر سود از جسم انسانها بدست مي آيد؛ سودی كه بعدها در مجالس عيش و نوش صاحبان سرمايه و قدرت خرج ميشود.
مطالب كتاب،مخصوصا قسمتهايی كه اينجا نوشتم دقيقا حرفای دل من و خیلیای دیگه است.خوندن اين كتاب تا همين جاش كافی بود تا براي عملی كردن فكری كه خيلی وقت بود تو ذهنم وول ميخورد مصمم تر بشم و يه تصميم مهم بگيرم: «تصميم كبری» (يعنی بزرگ)
خيلی وقته كه به اين نتيجه رسيدم كه از كار كردن(= بردگی) تو اين شركتهای استعماری (اعم از دولتی و خصوصی) كه با كمترين حقوق ، نيروی كاری رو استثمار می كنن نميشه به جايی رسيد و حالا تصميم گرفتم كه از اين شركت لعنتی(كه الان اونجا مشغول كارم) بزنم بيرون و يه كار آزاد شروع كنم.چند روز پيش هم اولين قدم رو برای شروع اين كار برداشتيم(به اتفاق يكی دو نفر از بر و بچ)
يه كار آزاد تو دل طبيعت ، دور از هياهوی شهر و زر زر ماشين ها.
چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟
دورۀ ارزانیست
چه؛
شرافت ارزان
تن عریان ارزان
و دروغ از همه چیز ارزان تر
آبرو قیمت یک تکۀ نان
و چه تخفیف بزرگی خورده است
قیمت هر انسان
«پیامکی از دیار فانی»
میگن شنبه بهترین فرصته...! (شاید چون اول هفته است)
بهترین فرصت برای شروع دوباره
نه ، دوباره نه ؛ چون دوباره یعنی تکرار، یعنی بازگشت به گذشته
بهترین فرصت برای یه شروع جدید
شروع یه زندگی جدید
فرصتی برای اینکه از خدا بخوای توی راه زندگی یه قدم جلوتر بری، برای اینکه توکل کنی بهش، برای اینکه قرص و محکم وایستی و با همۀ وجودت بگی «یا علی» و همت کنی که عوض شی؛ همت کنی که دیگه نه خودت و نه زندگیت تکراری نباشه (مثل خیلی ها) و همت کنی که بعد از این « زندگی » کنی، زندگی به معنی واقعی کلمه نه به معنی نفس کشیدن...
ولی حیف که شنبه ها(=هفته ها)،ماه ها و سال ها همین جوری پشت سرهم میگذرن و میرن و انگار نه انگار که هر لحظه ما رو یه قدم به مرگ نزدیکتر میکنن؛ بدون هیچ تغییری، بدون هیچ تحوّلی.
..
...
..... بیاین دیگه منتظر شنبه ها نباشیم، بیاین شنبه رو همین حالا بسازیم، همین لحظه.
یه سال دیگه هم گذشت دوست من، به سرعت باد
اینو بدون :
زندگی فرصت بس کوتاهیست
تا بدانیم که مرگ
آخرین نقطۀ پرواز پرستوها نیست
مرگ هم حادثه است
مثل افتادن برگ
تا بدانیم پس از خواب زمستانی خاک
نفس سبز بهاری جاریست
راستی عیدتم مبارک

ای ابر خوش باران بیا
ای مستی یاران بیا ای شاه طرّاران بیا
مستان سلامت می کنند
به آنکه تو را دوست نمی دارد،دل مبند؛
ومبادا در رفاقت چنان عمل کنی که دوست،انگیزه اش برای بریدن بیشتر از پیوستن شود و برای بدی کردن بیشتر از خوبی کردن.
از وصایای امیرالمومنین به امام حسن مجتبی(ع)
برگرفته از کتاب «آیین زندگی» - ترجمه و توضیح: سید مهدی شجاعی
بعد از مدتها، سلام
مثل اینکه زیادی دچار روزمرّگی و تکرار مکرّرات شدیم (شدم) بزرگترین نشونه ش هم همینه که دیگه نه حرف دلی هست و نه دستی(= دلی) واسه نوشتن.
و اما بعد...
بالاخره بارید؛
اولین برف زمستونی که 24 ساعت هم به زمین وفا نکرد، امیدوارم این دوّمی ، دووم بیشتری داشته باشه.نمی دونم واسه کی و بخاطر کی داره می باره؟ ولی مطمئنم که واسه من و امثال من نیست.
منی که یکی از بزرگترین و باشکوهترین روزهای سال( عاشورای حسین(ع) ) رو مثل بقیۀ روزای عادی و چه بسا بدتر از اونا سپری کردم، منی که مظلومیت حسین(ع) رو به زخمها و تشنگیش نسبت دادم نه به تنهاییش تو راهی که قدم برمی داشت، منی که شبا عزاداری کردم و روزا (شاید غیبت کسی رو نکرده باشم) ولی غیبت دیگران رو شنیدم و صدام در نیومد ( انگار نه انگار که حسین(ع) به همین خاطر جنگید و شهید شد: بخاطر امر به معروف و نهی از منکر ) و منی که هنوز « منیّت » تو وجودم داره موج می زنه...
نمی دونم...
اگه قرار بود بخاطر من بباره باید سنگ می بارید که نبارید و همینش هم کلّی شکر داره، این برفی هم که همین الآنم داره می باره از رحمت بی حدّ و حصرشه.
شاید بخاطر تو می باره؛
بخاطر تویی که از عاشورای پارسال تا عاشورای امسال زیر و رو شدی،
بخاطر تویی که شاید حداقل گوشه ای از حقیقت عاشورا رو با جون و دلت درک کردی؛
و این یعنی :
« حقیقت زندگی »
نمی دونم براتون پیش اومده که بر اثر تکرار بیش از حدّ یه «مطلب»، اونو باور کنین،اگر چه اصلاً به اون اعتقاد نداشته باشین؟ اگر چه بدونین که دروغه یا لااقل اینطور که میگن نیست و خیلی دستخوش تغییر و تحریف واقع شده؟ اگر چه بدونین که خیلی بزرگتر و یا برعکس،کوچیکتر از اونیه که تعریفشو میکنن؟
این قضیه واسه من پیش اومد؛ اونم در مورد خودم،یعنی اون «مطلب» خود من بودم.
فک و فامیل و دوست وآشنا،اینقدر مستقیم و غیرمستقیم، حضوراً یا غیرحضوری ازم تعریف و تمجید کردن که خودمم باورم شده بود که «کسی» هستم؛ مطمئن بودم که اگه بخوام کاری بکنم هیچکدوم از این افراد باهام مخالفت نمی کنن، اگه چیزی ازشون بخوام (لااقل از همین آشناها) جواب رد نمی شنوم....
امّا...
«شکست»
شکست،اون بُتی که بوسیلۀ اطرافیانم،از خودم تو ذهنم تراشیده بودم؛ و این شکسته شدن با کمک یه دوست اتفاق افتاد. دوستی که قاطعانه در برابر خواسته ام ایستاد و گفت: « نه »
(معلمی داشتیم که می گفت:آدم هر چقدر هم که حقه باز باشه سر دو نفر نمی تونه کلاه بذاره:خودش و خدای خودش.
الآن من باید خوشحال باشم ولی نیستم! نمی دونم چرا؟بیستون بود و تمنّای دو دوست،آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک ،خنده می زد «شیرین»؛
تیشه می زد «فرهاد»!
نتوان گفت به جانبازی «فرهاد»: افسوس،
نتوان کرد ز بی دردی ِ«شیرین» فریاد.
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است!عشق در جان کسی ریختن است!
کار فرهاد، برآوردن میل ِدل ِدوست
خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن خواه با کوه درآویختن است.
رمز شیرینی ِاین قصه کجاست؟
آنکه آموخت به ما درس محبت، می خواست:
جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بُوَدَت هر نفسی به وصالی برسی یا نرسی!
سینه بی عشق مباد.
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل ِدل ِدوست،بپذیریم به جان؛
هر چه جز میل ِدل ِاو، بسپاریم به باد.
از فریدون مشیری (با اندکی تصرّف)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|